جامدادی عـــــــــــشـــــــــــــق
من پذیرفتم شکست خویش را پند های عقـــــــــــــــل دور اندیش را من پذیرفتم که عــشـــــــــــــــق افسانه است این دل دردآشنا دیــــــــــــــــــــــــــــــوانه است میروم شاید فراموشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت کنم در فراموشی هم آغوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت کنم می روم از رفتن من شــــــــــــــــــــــاد باش از عـــــــــــــــــــــذاب دیدنم آزاد باش آرزو دارم بفـــــــــهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬ دوست دارم افتاب بشم تا نور بارونت کنم... .: زهرا کوچولوی تنها
یه دوستی٬
که وایسته رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
دوره تو بگردمو این دلو مجنونت کنم...
اسمون بشم برات ستاره بارونت کنم...
یه جون خالی دارم می خوام که قربونت کنم...
دوست دارم کفتر بشم تو اسمون پر بزنم...
برم و تو اوج عشق سری به دلبر بزنم...
بشینم رو بوم یار لونه و چنبر بزنم...
اگه روم درو وا نکرد تا به سحر در بزنم...
همیشه با اینکه این دل نگرونه...
یه بهار پشت زمستون و خزونه...
می دونم خدای ما که مهربونه...
مارو باز به هم دوباره میرسونه...
دوست دارم با تو باشم تا باشه دنیا...
هم تو بیداری و هم تو خواب و رویا...
واست اواز بخونم مثل قدیما...
:.

